خرید بک لینک
داشتیم ناهار میخوردیم که توجهت به گوشیت و فوتبال جلب شد

هر کاری کردم که بیخیالش شی نشدی و بی توجهی کردی...

دلم گرفت...رفتی فوتبال...رفتم خابیدم، شدیدا خسته بودم اما هر کاری کردم خوابم نرفت... هنوز نیم ساعت نشدهم بود که رفته بودی ، که در باز شد... دویدی و اومدی سمتم... کنارم دراز کشیدی... با دستت موهامو که ریخته بود رو صورتم کنار زدی... گفتی : " ببخش که بدم... سر سوزن دلت بگیره ازم میمیرم..."

گفتم دلخور نیستم... قانع نشدی.. محکم بغلم کردی.. گرمی 1و رو گونه هام حس کردم..... دیوونه شدم... چشماتو بوسیدم اشکاتو بوسیدم...جای جای صورت ماهتو بوسیدم... و گفتم : بخشیدمت....

نیم ساعت تو بغل هم به سکوت گذشت... سرتو بلند کردی و فهمیدم چققققققدر دوست دارم...

بمونی برام....

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم دی ۱۳۹۶ساعت 21:17 توسط مــــن |

برچسب: نویسنده: میلاد صمیمی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 22:06

صفحه بندی