ناهار میخوریم و تا غروب میخابیم ! اونقدر خسته ای که نمیفهمی کی بیدار میشم ... میرم بیرون و برمیگردم و مبینیم مثل فرشته ها آروم و راحت خوابیدی ... نمیخوام بیدارت کنم اما کرمم میگیره :)) بیدارت میکنم . دستاتو میگیرم و دعوتت میکنم به بلند شدن . که یهو دستامو فشار میدی و پرتم میکنی تو بغلت:) تند تند میبوسیم و چند دقیقه ای آروم میگیریم و بعد بلند میشیم :)
میریم که کیک بگیریم . میرم تو اتاق که حاضر شم . میای که برام شال انتخاب کنی !
شال استخونی ؟ نه خوب نیس :| شال قهوه ای ؟ نه نه خوب نیس :| شال کرم ؟ نه اصلا !
شال مشکیو میندازم رو سرم و همینکه میام بپرسم که خوبه یا نه از پشت بغلم میکینی... آروم تو گوشم میگی : " تا قبل اینکه تو بیای من هیچ بودم... در حال گشت و گزار بودم اینموقه ها... اما حالا ... حالا یه گل دارم... یه گل دارم که مثل پروانه فقط دور اون میگردم... من الان سر و سامون گرفتم ...." بغلت محکم میشه ... لباتو میبوسم... میگم " تو خوده آرامشی....."
میریم تولد .... حسابی خوش میگذرونیم :)
موقع خدافظی میرسه...صورتتو میاری جلو ... لبامون بهم چفت میشه.... میوبسیم و میگی : " منو میبری یه دنیای دیگه..." نمیذارم حرفت تموم شه و باز میبوسمت....میگیم کاش دنیا وایسه همینجا... کاشکی یهم میدوختنمون ! تا جدا نمیشدیم .... حیف که وقت رفتنه... بغلم میکنی و میگی : " وقتی میرم خونه یه راست میرم تو رخت خواب که بخابم... دلم میخواد زود تر صبح شه تا دوباره ببینمت :) "
میری.... من میمونم و یه انتظار طولانی ... برای فردا شدن.....
گله نمیکنم .... غر هم نمیزنم ...فقط صبر میکنم ... انتظاز دیدنت شیرینه ... خیلی شیرین .... مطمئنم زود فردا میشه.... :)
برچسب:
نویسنده: میلاد صمیمی