با این تیپ جدید جلوت ظاهر شدم
دستامو طبق عادت همیشگیت بوسیدی و با ذوق زیاد و شیطنت های دوست داشتنیت گفتی: "خدایا، شکرت که اینو دادی به من!" و بعدم محکمممم بغلم کردی :)
رفتیم خونه محمد علی.. دو ساعتی موندیم. چه خانواده گرم و ساده ای ... کیف کردیم از بودن کنارشون :)
تو راه برگشت به خونه گرم صحبت شدیم،نفهمیدیم کی رسیدیم، پارک کردی و لازم صحبتامون ادامه داشت. وسط بحث یک لحظه چشمام تو چشات قفل شد. هر دو ساکت شدیم، پریدی و محکم بغلم کردی...بوسه بارون شدم... سکوتو شکستی و گفتی: " گاهی دلم میخاد از شدت دوست داشتنت سرمسربازم رو زانو هامو مثل بچه ها گریه کنم...." چشماتو بوسیدم... بغلت محکم تر شد.... غرق هم شدیم. .. و یه شب رویایی دیگه برام ساختی....
پس. ن : گاهی فکر میکنم، به روز های تنهایی، به آرزوهای گذشته، به انتظار خوشبختی... باورم نمیشه اون روز ها گذشته.. و تو ، ناجی زندگی من، اومدی و من و به همه آرزوهام رسوندی...تنهاییم و فراری دادی... غرق عشقم کردی.... تو بالاتر از چیزی هستی که یک عمر میخاستم....
خدا یا شکرت که خوشبختم....
برچسب:
نویسنده: میلاد صمیمی