میگی: " ببین چه هوای دو نفره ای شده .. بیا بریم قدم بزنیم "
میگم : " چتر نداریم خیس میشیماااااا"
میگی : " خودم چترت میشم..... تو فقط بیا... :) "
میریم بیرون .. دقیقا زیر بارون :) و یه پیک نیک 45 دقیقه ای رو رقم میزنیم ... دستامو میگیری و میگی ببخش که نمیتونم بیشتر پیشت باشم... صورتتو میاری جلو و با شیطنت زیییاد میگی : " اگه مامانت اینا نبودن جووووری گازت میگرفتم که کبود شی ! زدمت :/ "
شب قراره بریم باغ. ساعت 10 . ساعت 9 از سر کار برگشتی. قرار شد مامان و فاطمه رو برداری و ساعت 10 بیای دنبالم . ولی مدام زنگ میزنی و اصرار داری اول بیای دنبالم بعد بریم خونه بعد دوباره برگردیم باغ ! قبول میکنم.. بافت مشکی و کلاه و شال گردنمو میپوشم که با دیدینش دیوونه شدی .... اونقدر بوسم کردی که جیغ زدم ! گفتی : " تو خوده خوده رویاهای منی... تو تمام چیزی هستی که یک عمر میخواستم.... " بغلت کردم ...
و برام تعریف کردی که مامانت چقدر بهت خندیده .. وقتی فهمیده نتونستی 1 ساعت طافت بیاری و اومدی دنبالم :)))
خوشبختی ینی همین... ینی داشتن یه قلبی که برای یکی بتپه... ینی داشتن یکی که تمام زندگیش تو باشی... من خوشبختم... حالم بعد مدت هاااااا خوبه... یادمه چه دوران سختی رو پشت سر گذاشتم...خدا جواب تمام صبوری هامو در تو خلاصه کرده .... با چنگ و دندون حفظت میکنم.....
برچسب:
نویسنده: میلاد صمیمی