از آدمهایی که هیچوقت انتظار شنیدن حتی نصف این حرفارو ازشون نداشتم...
هیچکس نمیدونه چند بار تو خودم شکستم...با شنیدن تک تک جمله ها جون دادم...چندین سال پیر تر شدم... دو ساعته تمام اشک ریختم... با هق هق های بلند..
تو، عزیز دلم، نبودی که آرومم کنی...
دیگه تاب نیاوردم... لباسمو پوشیدم و زدم بیرون... اومدم پیشت.... تا منو دیدی وحشت کردی!
گفتی تو این دو ساعت که نبودم چی به سرت اومده؟؟؟؟ چرا اینطوری شدی؟؟
بغضم ترکید... بغلت کردم.... یک ساعته تمام ضجه زدم... قلبت تند میزد... هر چی تلاش کردی آرومم کنی فایده نداشت...از خواهش کردی آورم شم، گفتی که دیگه نمیتونی تحمل کنی... بی توجه به حرفت، بی رحمانه گریه میکردم! تا اینکه، دیدم اسکات سرازیر شد...
بمیرم برای چشمات...
کنار هم اونقدر اشک ریختیم تا آروم شدیم...
اون شب نحص گذشت....
حرفای شمرده شمرده و منطقی شب بعدشو هیییچوقت یادم نمیره... از یه جنگ جهانی نجاتم دادی... هممونو نجات دادی...
وقتی که منطق و احترام و عشق رو ، هر سه تا رو ماهرانه توجمله هات جا میدادی... نمیدونی تو دلم چه آشوبی به پا میشد... چقددددر به خودم افتخار میکردم که "تو" مال من شدی...
از یادآوری این جمله هات بین این آدم ها که مجذوب حرفات شده بودن دلم ضعف میرفت...
وقتی که میگفتی:
" فاطمه زن منه، عشق منه، من براش جونمو میدم اینا که چیزی نیس...."
یا وقتی که گفتی:
"همه میگن دخترا زود وابسته میشن، ولی اینجا برعکسه، اونقدری که نفس من به این دختر بند شده، اون اینطور نیس! "
یا اونجا که گفتی:
"از خدامه سر کار هم نرم تا چند ساعت بیشتر کنارش باشم..."
و فشار های محکم دستات بین حرفات، که انگار میخاس حرفاتو با ضربه بیشتر ی تو قلبم بکوبه....
تو از یه اختلاف وحشتناک جلوگیری کردی... بخاطر من چیزایی شنیدی که نباید میشنیدی.... اما تحمل کردی و با فروتنی تمام جواب دادی...
تو بی نهایته منی..........
برچسب:
نویسنده: میلاد صمیمی