زنگ در زده میشه و تپش قلبم شروع میشه... میدوئم سمت در... صورت ماهت و لبایی که همیشه میخنده رو میبینم... دلم ریش میشه تا بهت برسم ! بغلتو وا میکنی ... دنیام ویرون میشه... دستامو میبوسی و میگی : وایییی مبارکه زیبای من.. سر انگشتم و میگیری و وادارم میکنی بچرخم... میچرخم... بعد از یه برانداز کامل.. پر از عشق میشی... میخوای محکم فشارم بدی اما از مامان خجالت میکشی :) به بوسیدن دستام و قربون صدقه رفتن بسنده میکنی...
وسیله ها رو برمیداریم و میریم دنبال امین اینا، و میزنیم به جاده...حرف میزنیم ... میگیم و میخندیم... با صدای بلند آهنگ گوش میدیم... آهنگ های خاطره انگیز...خاطره هایی که فقط منو تو ازشون خبر داریم... وقتی که مهدی جهانی میگه : " این عاشقی رو... مدیونت هستم...وقتی که باشی هر جایی میام.. نباشی خستم.... روزای هفته با تو قشنگه... وقتی نباشی .. حتی یه ساعت ... دلم چه تنگه....." و من و تو بهم خیره میشیم... و فشار دستات که یه دنیاااا حرف برا گفتن داره... و قلبم که بی قرار میشه...
میرسیم به مقصد... این جای پرت و دور افتاده با یه عالمه ترس ! و امام زاده ای که درش بازه ! 9 نفری کنار هم و کنار امام زاده میخوابیم ! شیطونی های تو که نزدیک بود فاطی رو از ترس دق بدی ! :))) و سکوت خواب آور شب... و تقلای تو برای پیدا کردن لب هام توی اون تاریکی مخوف... و بوسیدن های یواشکی و بدون صدا ! از ترس بیدار شدن بچه ها :))) و نفسات که عمیق شدن و به خواب رفتی....
نزدیکای صبح که غرق خواب بودم چشمامو باز کردم و دیدم بیداری و بهم زل زدی... بوسای تند تندت و بغل محکمت و دوباره خوابیدنمون عاشقانه ترین خاطره سفرمون شد.. :)
صبح میشه و میریم که یه روز قشنگ دیگه بسازیم...کنار چشمه ... کباب...عکس های پاییزی... عاشقونه های گاه و بیگاه... بوسهایی که یواشکی برام میفرستی.. رقص و شیطونیت :)) هندی بازی علی و اون 20 نفری که با تعجب بهمون خیره بودن :)))))) و همه اینا میگذره و وقت برگشتن میشه...
صدای موزیک و زیاد میکنم : " من بگم حرفامو جز تو به کی... همه زندگیم خودتی... منی که از تو خاک تو میرسم به خدا..." پرت میشم تو خاطرات یه ماه و نیم پیش... تک تکشو مرور میکنم... تو متوجه میشی... مطمینم تو هم مث من پرت شدی توی اون روزا...دعوتم میکنی سرمو بذارم رو پاهات... نوازشم میکنی... گاهی چشماتو از جاده برمیداری و بهم خیره میشی... با فشار های محکم انگشتات بهت نشون میدم چققققدر دوست دارم....
میرسیم خونه... بابا بغلشو باز میکنه... انگار که یه ماهه از پیشش رفتم... :) پر از حسای قشنگ میشم... دستاشو میبوسم و پر میکشم سمت تو... همینکه میای تو بغلم خوابت میبره... دلم میخواد تا صبح به این آرامش چهرت خیره باشم... حیف که خستگی نمیذاره و منو میبره سمت خیالت...
شبت قشنگ ناز من...
+ نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان ۱۳۹۶ساعت 23:24  توسط مــــن |
برچسب:
نویسنده: میلاد صمیمی