هر روز بیشتر از دیروز... دارم حسای جدیدیو تجربه میکنم...دارم کنارت قد میکشم... قلبم بزرگ تر میشه... هر روز فکر میکنم با نهایت ظرفیت قلبم دوست دارم.. اما باز فردا که میشه ، میبینم دوست داشتنم بیشتر از امروزه....
عشق چیز عجیبیه... پر از پارادوکس های جذابه... مثل اینکه وقتی کنارتم پر از آرامشم... در عین حال قرار ندارم ..!
روی دست راستم خوابیدم... رو به تو.. سرت رو سینمه و عمیق نفس میکشی.. میبوسمت... سرتو میاری بالا و بهم خیره میشی ... یه مدت طولانیییی... یهو اشک تو چشمات حلقه میزنه... صدات میلرزه... میگی : "فاطمه... به خدا تو بهشتمی... به خدا آرامشمی... آرامشمی......." نمیذارم اشکای منو ببینی... سرتو محکم فشار میدم به قلبم....از تپش قلبم جوابتو میشنوی.......
ساعت لعنتی زنگ میخوره.... نهههه .. وقت رفتنه :( برات آیت الکرسی میخونم... تا دم در همراهت میام... اون بوسه گرم آخر و بغل محکمت بغضمو بیشتر میکنه... میگی : " برو داخل.. اینقدر دلبری نکن ... داری منو میکشی.... :) " برات بوس میفرستم... و دوباره یادت... عکسات... و لحظه شماری من برای دوباره دیدنت شروع میشه......
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۶ساعت 19:9  توسط مــــن |
برچسب:
نویسنده: میلاد صمیمی